دردنامهی یک سیستانی هجرتیافته

خرید بک لینک

بهقلم: عباس نورزائی

سال ۱۳۴۹،کودک ۱1 سالهای هستم که خشکسالی،خانوادهام را به دیاری دور، کوچانده و مرا تا پایان سال تحصیلی به کسی دیگر از اقربا،سپردهاند. گرچه صاحبخانه خودمانی است، اما دوری کودکی در این سنین از پدر ومادر، جای تعمق دارد.

به «ترکمنصحرا» که درعرف، نامی مترادف برای دشت گرگان و گنبد است، بهدنبال خانواده راه میافتم، با مشقتو با راهنمایی مردمی که در مسیر هستند و بعضاً با الفاظ زنندهای به استقبالم میآیند،جادهای به مسافت پنج کیلومتر را میپیمایم و به خانهی پدر میرسم.

پدر و مادر را در مزارعپنبهی ارباب در حالی که از شدت فقر تکیده شدهاند، مییابم و آنها خوشحال میشوند،اما اجازهی تعطیل کردن و خانه رفتن ندارند و من نیز با آنان تمرین کار میکنم تاساعت تعطیلی فرا رسیده به منزل برویم.

مشقت و زحمت پیش رو برایادامهی زندگی را تا آخر در مخیلهام، تصویر میکنم.

به مدرسه میروم، نظاماجتماعی دوقطبی «محلی»، «زابلی» و نوع نگاه بعضی از محلیها، به شدت آزارم میدهد.

شاگرد ممتاز کلاسم، جلویرویم، یکی از معلمین، محلیها را سرکوفت میزند و میگوید: «شما از این زابلیکوته(توله...)ماندهاید که اینقدر زرنگ است، خاک تو سرتان»

بین راه پنج کیلومتریمدرسه تا خانه، عدهای از نوجوانان محلی راه را برایم، سد میکنند و تفننی قصد دارند،بچه زابلی را کتککاری کنند.

در مدرسه، دوربینعکاسی داشتم، بهلحن تحقیر، یکی از محلیها به من گفت: «زابلیها به این کریچکریچوک،میگویند؟» و منظورش این بود که زابلی را چی به داشتن دوربین!

پدرم برای اینکه شرمندهیبچههایش نباشد، طبق عرف کشاورزی، کنار بعضی از کرتهای مزرعه، چند بوته خربزه و هندوانهدر حد خود مصرفی کاشته بود، حالا از مدرسه برگشتهام و از دور از حرکات دست ارباب،متوجه دعوایشان با پدر هستم، نزدیک شدم، همهی بوتههایی که حاصل زحمت پدر برای روسفیدیپیش فرزندانش بود، از زمین کشیده و پژمرده و از نثار هر فحشی جلوی چشم من به پدر، دریغنمیشود. پدرم به خاطر این برخورد، حاصل زحمات خود در مزرعه را در نیمهی سالزراعی رها و به سازمان کشاورزی دیگری در فاصلهی 70 کیلومتری کوچ میکند و در زمینیک ارباب شاهرودی کار میکند.

شدت و فراگیر بودننوع برخورد با زابلیها در جامعه به گونهای است که یا باید در مقابل آن تحقیرها،سکوت کنی یا باید به جمع پیوسته، مبارزه کنی.

کتاب زندگینامهی مالکومایکس، سیاهپوست آمریکایی دستم میرسد و قصههای برخورد نژادپرستانهی سفیدپوستان نسبتبه سیاهپوستان را میخوانم، اغلب قصهها قابلیت تطبیق با زندگی من به عنوان یک سیستانیمهاجر در دیار غربت دارد. اندکی آرام میشوم، خصوصاً آنجا که صبر، استقامت و پشتکاراو، برایم الگو میشود.

اینجا عدهای معتقدندکه سیستانیها نجس هستند.

گروهی میگویند، سیستانیها،«سید» ندارند. سادات در نقاطی مثل سیستان، زندگی نمیکنند.

باور عامهی مردم محلیاین است که سیستان، ناکجاآبادی است دور، فاقد فرهنگ با مردمی بیهویت.

تا خرداد 1357 دراین شرایط قرار دارم و به سیتان میکوچم. حالا نزدیک پنجاه سال از آن دوران گذشته،به اتفاق پسرم برای زیارت اهل قبور به یکی از قبرستانهای این منطقه برگشتهام، حالانسل سوم محلیها نسبت به آن دوران، پا به عرصهی وجود گذاشتهاند، حالا انقلابیفرهنگی مذهبی رخ داده و نزدیک به چهل سال از این حاکمیت میگذرد، انواع رسانههای جمعی،جمعیت را بمباران اطلاعاتی کردهاند، اما شاهد این ماجرا هستیم:

«بعد از زیارت، بهاولین خیابان شهر وارد میشویم، به پسرم میگویم همین بغل ماشین را پارک کن، لحظهایاز این خانواده که آشنا هستند، دیداری کنیم، منتظر حضور پسرم بودم که متوجه شدیمدر کوچه سر و صدایی پیچید.

صاحبخانه بیرون رفتو سر و صدا بیشتر شد، من هم بیرون رفتم، مردم هم جمع شده بودند، ماشین ما را کهاندکی مدلش نو بود کنار دیوار، پارک کرده بود، پسرکی محلی نیز با ماشینی مدل پایینترآمده بود، در اثر بارندگی اندکی خلاب در نیمهی دیگر کوچه مانده بود، به پسرم گفتهبود: « اوهوی بچه زابلی، ماشینته از اینجا بردار که من رد شم» پسرم گفته بود کهراه بازه از اونور رد شو.

بلافاصله و با کمالپررویی به او گفته بود: «گندهتر از کلاس زابلیها حرف میزنی و پریده بود پایین وبا وی گلاویز شده بود.»

آری او نمیتوانستببیند که یک زابلی، چنین تمکنی داشته باشد. پسرم از فضای رنجآور آنجا اطلاعینداشت، اما برای من بسیار سخت و سنگین بود که دریابم هنوز بخشی از آن نوع نگرش همچنان وجود دارد.»

اندکی بعد، کسی که خودشرا در فضای مجازی روشنفکر میداند، در مقام حرف و حتی نوشته، منادی عدالت اجتماعی وبرابری انسانها است، وقتی صحبت از وفاق بر فرد شایستهای از سیستانیها درانتخابات میشود، میگوید: «مگر ما میگذاریم، یک کسی از آن سوی دنیا بیاید و نمایندهیمردم ما شود!»، و بدینسان سیستان را آنسوی دنیا و مطابق گفتهی بعضی از زعمایقوم، صهیونیست نسبت به خود میدانند.

به مقصدی دیگر از مهاجرتسیستانیان، در شهرکهای اقماری کرج میروم، اغلب نیروهای کارگری کارخانجات راهمشهریان من تشکیل میدهند، از محلیها سراغ کسی را میگیرم و به آنها میگویم کهفرد مورد نظرم سیستانی است، در پاسخ به من میگویند: «اونی که ما میشناسیم،گرگانی است.»

مستقیماً با کسی ازسیستانیها که لهجهاش جیغ میزند که زابلی است، برخورد میکنم، خودم را میکشم کهبگوید من زابلیام، همچنان به من میگوید، گرگانی هستم.

گاهی به آنها حق میدهم،حضور در غربت، برخوردهای تجربهشدهی منفی نسبت به سیستانیها، از آنان، افرادی بیهویتساخته است و همین تفکر به فرزندانشان نیز انتقال یافته است.

به شهرهای جدید حواشیمشهد آمدهام، اینجا آن دسته از همشهریانم حضور یافته، باغویلا یا منزل ویلایی وآپارتمانی خریدهاند و زندگی میکنند که اغلب دارای سرمایه بودهاند و حکایت آنهابا گرگاننشینها یا حواشی تهران فرق دارد.

ظریفی از دوستان، لببه شکوه میگشاید، میگوید: «نماینده ی مجلس، زمان انتخابات، در به در به دنبال سیستانیهابود تا برایش جلسهی تبلیغاتی تشکیل بدهیم، اما اخیراً شرایطی را فراهم کرده و درجلسهای گفته است که سیستانیها صهیونیست هستند.»

عزمم را جزم کرده ام، هرچه باشد، هر چه بکنم، تغییر دراین نگرشها سخت است، اما در کنار تبیین فرهنگ غنی و متمدن سیستان، با حرف و عمل، بایدریشههای مهاجرت را خشکاند.

باید به سیستان آمد،از هر کاری که در توانمان باشد، برای آبادانی آن دریغ نکنیم، افرادی که به منالی رسیدهاندباید سرمایههای خود را در سیستان، بکار گیرند.

اگر قرار است در دیارغربت توسط دیگران، اذیت شویم، دست اذیتکنندگان خودمانی را ببوسیم، بهتر است. اگرمیخواهیم افراد با ایمان و خوشرفتاری باشیم، در دیار خودمان باشیم و نسلهایآینده را مواجه با بحران هویت نکنیم.

اینجا سرزمینفراوانیها است. راه ساختن سیستان، در فرار نیست. در رفاه فردی و فقط خود را دیدننیست. باید ایستاد و مقاومت کرد، باید ساخت و ریشههای بیعدالتی عدهی معدودی کهبیشه را خالی دیدهاند، سوخت.

امروز سیستانیان مابیش از چهار میلیون جمعیت پراکنده، از قدرت چانهزنی اجتماعی و سیاسی بالاییبرخوردارند. باید زیر لوای نظام اسلامی و مردممدارمان این پارهی میهن را ساخت،آنگونه که شایستهی این ولایتمداران است.

چرا سازمان دامپزشکی، نسبت به سلامت مردم سیستان بی‌تفاوت است و به وظیفه ی خود عمل نمی‌کند؟...

ما را در سایت چرا سازمان دامپزشکی، نسبت به سلامت مردم سیستان بی‌تفاوت است و به وظیفه ی خود عمل نمی‌کند؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 11:13

صفحه بندی